هنوز عاشقم
+
یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 19:20 | فاطيما و مجتبی
تقدیم به همسفر عشقم
▼ هنوز هم عاشقم
هنوز هم عاشقم
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ میشوم و از زندگی خسته در گوشه ای
مینشینم و اشک میریزم!
اشک میریزم تا دلم خالی شود و بغضی که گلویم را می فشارد شکسته شود!
زمانی بود لحظه ای که بغض گلویم را می گرفت و یک عالمه درد دل داشتم با تو درد دل
می کردم و دلم را از غصه ها و دلتنگی ها خالی می کردم ، اما حالا تو نیستی و من
تنها با درد دلهایم مانده ام!
کسی نیست تا همدرد من باشد و درد دلم را بفهمد!
وقتی تنها در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم حسرت روزهای با تو بودن را میخورم!
ای کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربانت میگذاشتم و اشک
میریختم و تو نیز با دستان مهربانت اشکهای روی گونه ام را پاک میکردی و مرا آرام
میکردی!
حالا که تنها مانده ام تا لحظه ای که دلم خالی شود گونه ام خیس خیس است !
بدجور دلتنگ تو هستم ، دیگر انتظار برایم بی معناست، وای که چقدر این
سرنوشت بی وفاست!
دلی خسته ، بغضی شکسته ، لحظه های بی حوصله ، چشمانی بهانه گیر سهم
من از این زندان تنهایی هاست!
و انگار همین چند لحظه پیش بود که در کنارم بودی ! باورم نمی شود که رفته ای و
کوله بار خاطرات با هم بودنمان را با خود برده ای!
وقتی به یاد خاطرت شیرین با هم بودنمان می افتم دلم بیشتر می سوزد و چشمانی
که تنها چند قطره اشک از آن می ریزد بارانی می شود!
این غروب تلخ دلم را بیشتر می سوزاند ! اما من هنوز هم عاشقم!
عاشق با تو بودن ، عاشق قلب بی وفایت و عاشق خنده هایت!
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ می شوم و از زندگی خسته پنجره رو
به صحنه تلخ غروب را می گشایم و در خیال خودم با تو پرواز می کنم تا آن سوی
دشت امید و رویاهایم! خورشید که می رود دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم
نمی بینم و آنگاه احساس میکنم دلم خالی شده است ! پنجره را می بندم و
با خود می گویم : باز فردایی در راه است ! فردایی تلخ تر از امروز !
و همچنان لحظه های سرد زندگی ام بی تو می گذرد !
اما من هنوز هم عاشقم!
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ میشوم و از زندگی خسته در گوشه ای
مینشینم و اشک میریزم!
اشک میریزم تا دلم خالی شود و بغضی که گلویم را می فشارد شکسته شود!
زمانی بود لحظه ای که بغض گلویم را می گرفت و یک عالمه درد دل داشتم با تو درد دل
می کردم و دلم را از غصه ها و دلتنگی ها خالی می کردم ، اما حالا تو نیستی و من
تنها با درد دلهایم مانده ام!
کسی نیست تا همدرد من باشد و درد دلم را بفهمد!
وقتی تنها در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم حسرت روزهای با تو بودن را میخورم!
ای کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربانت میگذاشتم و اشک
میریختم و تو نیز با دستان مهربانت اشکهای روی گونه ام را پاک میکردی و مرا آرام
میکردی!
حالا که تنها مانده ام تا لحظه ای که دلم خالی شود گونه ام خیس خیس است !
بدجور دلتنگ تو هستم ، دیگر انتظار برایم بی معناست، وای که چقدر این
سرنوشت بی وفاست!
دلی خسته ، بغضی شکسته ، لحظه های بی حوصله ، چشمانی بهانه گیر سهم
من از این زندان تنهایی هاست!
و انگار همین چند لحظه پیش بود که در کنارم بودی ! باورم نمی شود که رفته ای و
کوله بار خاطرات با هم بودنمان را با خود برده ای!
وقتی به یاد خاطرت شیرین با هم بودنمان می افتم دلم بیشتر می سوزد و چشمانی
که تنها چند قطره اشک از آن می ریزد بارانی می شود!
این غروب تلخ دلم را بیشتر می سوزاند ! اما من هنوز هم عاشقم!
عاشق با تو بودن ، عاشق قلب بی وفایت و عاشق خنده هایت!
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ می شوم و از زندگی خسته پنجره رو
به صحنه تلخ غروب را می گشایم و در خیال خودم با تو پرواز می کنم تا آن سوی
دشت امید و رویاهایم! خورشید که می رود دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم
نمی بینم و آنگاه احساس میکنم دلم خالی شده است ! پنجره را می بندم و
با خود می گویم : باز فردایی در راه است ! فردایی تلخ تر از امروز !
و همچنان لحظه های سرد زندگی ام بی تو می گذرد !
اما من هنوز هم عاشقم!