صبر

+ دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ | 19:18 | فاطيما و مجتبی
                                                  

عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت

ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم

رفته رفته گل بارور وا شد

افق روشن هم فکریمان پیدا شد

از فشار تب تاریکی شب دور شدیم

یک دل و جور شدیم

لحظه های منو تو در طپش خاطره ها می گذرد

گفته هامان همه پر رنگ و جلاست

روزمان شیرین است

ابر امید به دشت دل ما بارش گرم محبت دارد

نم نمک می بارد

سبدی از گل بابونه و حرف و احساس

روی میز دل ما جا دارد

ما به هم نزدیکیم

اگر چه از هم دوریم

دست تقدیر چنین می خواهد

آسمان پر ابر است

چا ره اش با صبر است.

نوشته شده توسط فاطیما

عشق پایان ناپذیر

+ دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ | 14:54 | فاطيما و مجتبی
                                                           

براي چندمين بار از تو گفتم كه شهر عشق تو پايان ندارد
به يادت هست زخمي بر دلم كه جز لبخند تو درمان ندارد

زلالي تو به رنگ اشك بركه تو با روح شقايق آشنايي
تو در آيينه سرخ غزل ها هميشه ابتدا و انتهايي

كنار پنجره تنهاي تنها ميان هاله اي از غم نشستم
تو آرايشگر چشمان موجي و من زيباييت را مي پرستم

تو با باراني از جنس نيازم مرا به ساحل ادراك خواندي
و با زيباترين فانوس دريا مرا تا قعر دريا ها رساندي

نوروز جشن ميلاد سپيده به باران يك سبد لبخند دادي
تو دست زرد ياس خسته اي را به چشم عاشقان پيوند دادي

تمام سرزمين آرزو را به دنبال گلستان تو گشتم
ميان سقف گيتي را گشودم پي يك قطره باران تو گشتم

ميان كوچه باغ سبز يادت ترنم هاي سرخ آرزو بود
و در ايوان چشمت يك پرستو هميشه با دلم در گفتگو بود

قسم به آه نرم و خيس ساحل قسم به آرزوي پاك دريا
قسم به ابتداي شعر پرواز قسم به انتهاي باغ دنيا

تو چون واژه نيلوفري رنگ ميان دفتر دل ماندگاري
اگر شهر نگاهت فرصتي داشت به يادم باش در هر روزگاري        
 
نوشته شده توسط فاطیما

نیمه پنهان

+ دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ | 14:27 | فاطيما و مجتبی

میتوان راحت از این دنیای فانی دل گسست

میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست

  میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست

                  آری ای زیبای من

              ای حسرت فردای من

میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت

 میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت

میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت

                میتوان ای جان من

                  ای نیمه پنهان من

نوشته شده توسط فاطیما

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 19:28 | فاطيما و مجتبی
 

                           
 
همیشه با همان ترانه ای که با آن اشک میریختی ، اشک میریزم و آرام می شوم!
 
همیشه آن ترانه را گوش میکنم و به یاد خاطرات با تو بودن می افتم...
 
چقدر مرا آرام می کند .... دلم را از غم ها و غصه ها خالی می کند!
 
بغضی که گلویم را می فشارد شکسته می شود !
 
انگار همین چند لحظه پیش بود که درکنارم بودی....
 
گوش میکنم به آهنگ دلنشین عشق ، و به یاد لحظات زیبای با تو بودن می افتم!
 
به یاد آن لحظاتی می افتم که این ترانه را برایم میخواندی....
 
گوش کن به زمزمه این دل بی طاقت!
 
همیشه همان ترانه ای که هر روز آن را گوش میکردی ، گوش میکنم و با شنیدن آن
 
لحظه به لحظه به یادت هستم....
 
از آغاز تا پایانش با چشمان خیس آن را گوش میکنم!
 
می خوانم همراه با ترانه ، گاهی وقتها با آن فریاد میزنم!
 
فریاد میزنم و اشک میریزم و آنگاه که از فریاد خسته میشوم آن را در دلم زمزمه میکنم!
 
بیا گوش کن به زمزمه این دل ...
 
ترانه تو ، آغاز دلتنگی های من است ....
 
ترانه تو ، صدای مهربان تو است ، ترانه تو لحظه زیبای در کنار تو بودن است....
 
بیا بخوان برایم ترانه عاشقی را ، بخوان تا آرام شوم ، بخوان تا لحظه ای دوباره
 
همنشین اشکهایم شوم ، بخوان تا با تو بخوانم!
 
میخوانی ترانه عاشقی را ، میخوانم با تو و گوش میکنیم به زمزمه دلهایمان!
 
زمزمه میکنم نام مقدست را ، همراه با دل و هم صدای ترانه تو

                           

باور دارم

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 19:27 | فاطيما و مجتبی
 
 آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!
 
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
 
عشق!
 
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
 
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
 
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...
 
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
 
احساس کنم....
 
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....
 
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
 
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
 
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
 
حس غریبی بود .....
 
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
 
میریزد....
 
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن
 
ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
 
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
 
میریخت....
 
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از  قطره های باران!
 
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....
 
 
باور کرده ام!
 
 
با باور تو باور کرده ام که خوشبختم ، و لحظات عاشقی برایم زیباست....
 
با بودن تو احساس کردم آن گمشده را که مدتها در جستجوی او بودم پیدا کرده ام..
 
با آمدن تو در قلبم گویا قلبم برای یک لحظه نورانی شد...نوری از جنس محبت و عشق !
 
در این جاده ناهموار زندگی همسفرم باش ، دستهایت را از من جدا نکن و تا پایان این راه
 
 لحظه ای از من دور نشو !
 
وقتی تو همسفرم باشی ، دیگر غمی در این دل ندارم ، با احساسی لبریز از عشق و
 
آرامش به این راه نفسگیر زندگی ادامه میدهم....
 
با بودن تو زندگی برایم زیباست ، خوشبختی در گرو با تو بودن است....
 
با وجود تو ، زندگی را معنا کرده ام ، معنای زندگی با تو پر از معناست عزیزم....
 
بیا و تنها برای من باش ، احساسات عاشقانه ات را در این لحظه های زیبا برایم ابراز
 
کن...
 
وقتی با آن صدای مهربانت از عشق برایم سخن میگویی این دل برای تو تا آن سوی
 
کهکشانها پر می کشد... عشق با تو معنای واقعی یک عشق است...
 
تو را در میان ستاره های آسمان یافته ام ، تو تنها ستاره درخشان و پرنور هستی!
 
تو را در میان گلستان باغ زندگی در میان تمام گلها یافته ام ، تو زیباترین و خوشبوترین گل
 
 هستی...
 
با باور تو به این باور رسیده ام که بدون تو هرگز !
 
هرگز شوقی برای زندگی نیست ، راهی برای نفس کشیدن نیست !
 
تو همنفس منی ، تو همانی که به لحظات سرد زندگی ام با گرمای عشقت جان دادی!
 
وقتی تو  برای من باشی و من برای تو ، ما هر دو تا ابد برای هم خواهیم بود...
 
با باور تو به این باور رسیده ام که زندگی تنها با تو زیباست !
 

 

 

 

هنوز عاشقم

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 19:20 | فاطيما و مجتبی
تقدیم به همسفر عشقم
هنوز هم عاشقم

هنوز هم عاشقم
 
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ میشوم و از زندگی خسته در گوشه ای
 
مینشینم و اشک میریزم!
 
اشک میریزم تا دلم خالی شود و بغضی که گلویم را می فشارد شکسته شود!
 
زمانی بود لحظه ای که بغض گلویم را می گرفت و یک عالمه درد دل داشتم با تو درد دل
 
 می کردم و دلم را از غصه ها و دلتنگی ها خالی می کردم ، اما حالا تو نیستی و من
 
تنها با درد دلهایم مانده ام!
 
کسی نیست تا همدرد من باشد و درد دلم را بفهمد!
 
وقتی تنها در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم حسرت روزهای با تو بودن را میخورم!
 
ای کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربانت میگذاشتم و اشک
 
میریختم و تو نیز با دستان مهربانت اشکهای روی گونه ام را پاک میکردی و مرا آرام
 
 میکردی!
 
حالا که تنها مانده ام تا لحظه ای که دلم خالی شود گونه ام خیس خیس است !
 
بدجور دلتنگ تو هستم ، دیگر انتظار برایم بی معناست، وای که چقدر این
 
سرنوشت بی وفاست!
 
دلی خسته ، بغضی شکسته ، لحظه های بی حوصله ، چشمانی بهانه گیر سهم
 
من از این زندان تنهایی هاست!
 
و انگار همین چند لحظه پیش بود که در کنارم بودی ! باورم نمی شود که رفته ای و
 
 کوله بار خاطرات با هم بودنمان را با خود برده ای!
 
وقتی به یاد خاطرت شیرین با هم بودنمان می افتم دلم بیشتر می سوزد و چشمانی
 
که تنها چند قطره اشک از آن می ریزد بارانی می شود!
 
این غروب تلخ دلم را بیشتر می سوزاند ! اما من هنوز هم عاشقم!
 
عاشق با تو بودن ، عاشق قلب بی وفایت و عاشق خنده هایت!
 
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ می شوم و از زندگی خسته پنجره رو
 
 به صحنه تلخ غروب را می گشایم و در خیال خودم با تو پرواز می کنم تا آن سوی
 
 دشت امید و رویاهایم! خورشید که می رود دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم
 
 نمی بینم و آنگاه احساس میکنم دلم خالی شده است ! پنجره را می بندم و
 
با خود می گویم : باز فردایی در راه است ! فردایی تلخ تر از امروز !
 
و همچنان لحظه های سرد زندگی ام بی تو می گذرد !
 
اما من هنوز هم عاشقم!

برای عشقم

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 19:15 | فاطيما و مجتبی
[URL=http://www.gigaimage.com/viewer.php?file=afpn4g2jzef5p42e8gk.gif][IMG]http://www.gigaimage.com/images/afpn4g2jzef5p42e8gk_thumb.gif[/IMG][/URL]

به عشق عزیزم

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 13:57 | فاطيما و مجتبی

ای زندگی من.
ای گل بهار من
آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم
.به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.
ای زندگی من
گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم
بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان بذیر است
نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.
میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد
ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم.
برای تو

نوشته شده توسط فاطیما

به مجتبای زندگیم

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 13:47 | فاطيما و مجتبی

مجتبی جان چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

نوشته شده توسط فاطیما

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 13:37 | فاطيما و مجتبی

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

نوشته شده توسط فاطیما

 

می نویسم

+ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ | 13:22 | فاطيما و مجتبی
 

می نویسم تا بدونی, تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی, تو رو دوست دارم عزیزم

دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم

که بگم, تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم         

عشق من هنوز تو هستی     
سر نوشته من تو هستی

پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم     

      

نوشته شده توسط فاطیما                     

   

+ جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۸ | 7:52 | فاطيما و مجتبی

سلامی از جنس بلور و...

آه از این همه بغض......

حالا ديگر تنها سکوت بهانه ایست برای اشکی که گه گاه بر آستين خاطره ها یم خشک میشود

             

گاهي عشق در بلنداي اسمان گره ميخورد و چنان اوج ميگيرد که گاه با عشق هاي زميني به رقابت بر ميخيزد

به ماجراي جذاب و شنيدني فيليس و ديويد که براي گذراندن تعطيلات مسافرت ميرفتند توجه فرماييد انان پس از اين که در هواپيما نشستند ديويد از جا برخاست و با مهمان دار هواپيما در باره ي دختر مورد علاقه خود به طور پنهاني به گفتگو پرداخت و نقشه خواستگاري خود را از فليس که او در هوا پيما بود در ميان گذاشت طولي نکشيد که خلبان هوا پيما با بلند گو اعلام کرد خانم ها و اقايان به هواپيما خوش امديد ما در ارتفاع 32 هزار پايي هستيم در ضمن لازم است بدانيد اقاي صندلي الف 24 علاقه مند است با خانم ب 24 ازدواج کند تمام مسافران هواپيما دست زدند مهماندار به انان تبريک گفت بدين ترتيب فليس با دريافت حلقه نامزدي از ديويد رسما در فراز اسمان با يکديگر نامزد شدند تا زندگي اسماني خود را اغاز کنند

حرف دل

+ جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۸ | 7:51 | فاطيما و مجتبی

  

حرف دل

             

پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ، آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه كن ،  آري زيبايم پس از مرگ بر گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن ، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد .

   

TinyPic image

دل

+ جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۸ | 7:47 | فاطيما و مجتبی

   گفتمش: دل مي خري !؟

     پرسيد چند؟!

      گفتمش :دل مال تو ،تنها بخند.

      خنده كرد و دل زدستانم ربود       تا به خود باز آمدم او رفته بود

              دل زدستش روي خاك افتاده بود

                    جاي پايش رويه دل جا مانده بود

                      TinyPic image

برای تو

+ جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۸ | 7:42 | فاطيما و مجتبی

رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم غير تو که دوري از من ، دل به هيچ کسي نبستم ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم بي تو وعطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم


هفت شهر عشق شهر اول: نگاه و دلربايي شهر دوم: ديدار و آشنايي شهر سوم: روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم: بهانه،فکر،جدايي شهر پنجم: بي وفايي شهر ششم: دوري و بي اعتنايي شهر هفتم: اشک،آه،تنهايي


عشق نخستين بينش را نسبت به ابديت به تو هديه مي دهد. عشق نخستين آزموني است که زمان را به فراسو مي برد. اين گونه است که عاشقان هرگز از مرگ نمي هراسند. عشق مرگ نمي شناسد...


يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايم باشک بازي مي کردن نوبت به ديوونگي که رسيد همه را پيدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبري نبود فضولي متوجه شد که عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر کرد و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتند ديدند چشماش کور شده و ديوونگي که خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت که هميشه عشقو همراهي کنه و از اون به بعد ديوونگي شد عصاي عشق


ميميرم مرا در تابوت سياهي بگزاريد تا همه بدانند در تاريکي به سر مي برده ام دستهايم را از تابوت بيرون بگزاريد تا همه بدانند به آنچه مي خواستم نرسيدم چشمهايم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام روي قبرم تکه يخي بگزاريد تا مثل باران برايم اشک ريزد و روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم کنند...


**کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم...... کاشکي که کيبورتت هميشه زير انگشتات بودم.......کاشکي که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم .......کاشکي که موست بودم هميشه تو مشتت بودم .. ....کاشکي پسووردت بودم هميشه توي فکرت بودم


 گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست/ بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست/ گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن/ گفتي بايد بروم حوصله اي نيست/ پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف/ رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست/ گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت/ جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست/ رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت/ بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست.


 يادت باشه اگه شبي رفتي ستاره بياري قلبتو وقت اومدن توآسمون جانذاري نري يه وقت پيداکني توآسمون ستاره اي يه وقت باچشمات نبينم يه چشمکي اشاره اي يه وقت نبينم خودت هم مثل ستارها شدي ستاره اي روديدي و...روزوشب ازخود بيخودي اين زمينم واسه خودش يه آسمونه رنگيه آسمون اين پايينا پرازستاره سنگيه يه وقت ازاين ستارهاگول نخوري ماه شبم آخه براي داشتنت هميشه درتاب وتبم مي ترسم ازدستت بدم اگه بري به آسمون بي خيال ستاره شو پيش من خاکي بمون


 کاش آدما عاشق نميشدن کاش بين عاشقا فاصله نبود کاش بين عشاق جدايي نبود کاش هيچ عشقي نميره کاش عشق همه پاک باشه کاش کاش کاش........ خدايا ميشه اين آرزوها به حقيقت تبديل بشه؟ تو ميتوني پس دل هيچ عاشقي رو نشکن. تو تنهايي ميدوني تنها بودن چقدر سخته


عشق يعني شاعري دلسوخته عشق يعني آتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله برخرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يک تيمم، يک نماز عشق يعني عالمي رازو نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون کندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعنــي
ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني قطعه شعر ناتمام عشق يعني بهترين حسن ختام


 اي که مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..... عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني کوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلکاري شده ؛ در کويري چشمه اي جاري شده ..... يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار


عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره
**عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"


 در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم که تورا ديدم و ديوانه شدم تا کجا بايد سفر کرد تا به کي بايد دويد از کجا بايد گذر کرد تا به شهر تو رسيد گفتي که طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش که بيمار توءم گر همسفر عشق شدي مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم/ گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو/ گفتم اين روي فرشتست عجب يا بشر است/ گفت اين غير فرشتست و بشر هيچ مگو/ گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد/ گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو


هميشه از نگاه تو با تو عبور مي کنم از اين که عاشق توام حس غرور مي کنم دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم با تو ستاره ميشوم ......... از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم با رفتن تو هر نفس بغض دوباره ميشوم ناجي شام شوکران; با دل عاشقم بمان به حرمت حضور تو چون تو يگانه ميشوم خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت با تو ستاره ميشوم
**عشق چيست؟ 3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري، 3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني!


**به سلامتي ديوار، چون که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميکنن! به سلامتي کلاغ نه براي سياهيش، براي يک رنگيش، به سلامتي کرم خاکي، نه براي کرم بودنش، براي خاکي بودنش، به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما! و به سلامتي ما، که دوست داشتن يادمون نرفته!


 گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم.


چشمان خسته ات ، آرام و بي صداست گويي ز راز تو، آگه فقط خداست ناگفته هاي تو، در سينه ات نهان اما سکوت تو، گوياي صد بيان آن گونه هاي تو ، دشت شقايق است شرح سکوت تو، نشر حقايق است تنهايي و غريب ، در بزم بي کسان رنجيده سينه ات ، از ظلم ناکسان گر چه تبسمي ، بر لب نشانده اي در پشت خنده ات ، دل خسته مانده اي


بابا کجايي؟ نيستي؟ توريستي؟ امپرياليستي؟کمونيستي؟ فاشيستي؟دموکراتيستي؟ خدايي نکرده مريض که نيستي؟راستي هرجا هستي و هرکي هستي بيسته بيستي


در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم.... مرا به طلوعي ديگر برسان


وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگي کردن . مثل تنها مردن...


*هرگاه يک مسيحي مي ميرد بر سر مزارش صليبي مي آويزند تا همه بدانند آنجا گوري است تو هم بر گردنت صليبي بياويز تا همه بدانند سينه ي تو گورستان مــن است...


 وقتي بارون نگاهت رو به نگاهم ريختي؛‌دلم زنده شد. وقتي با دلت قدم به دلم گذاشتي؛ زلزله‌ي شديدي رو توي دلم حس کردم . وقتي اومدي؛ تموم تنهاييهام رو با خودت بردي. از همون اول مي دونستم اومدي که توي قلبم بموني..... براي هميشه پس اي نازنين ! ‌اي تنها مونس ! اي عشق : بمون تا بتونم بمونم .


 بنوش به سلامتيه هر چي عاشقه تو اين دنياست: به سلامتي گاو چون نگفت من گفت ما. به سلامتي کرم خاکي به خاطر خاکي بودنش بسلامتي خيار به خاطر يارش به سلامتي شلغم به خاطر اون غمش به سلامتي کلاغ هر چند که سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميده به سلامتي شمع که حرف نميزنه عمل ميکنه و تا آخرش به پات ميسوزه به سلامتي خودت و خودم که مدتهاست دوستيم و همديگرو ايگنور نميکنيم که هيچ خيلي هم با هم مهربونيم


 وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميکنه، اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلي راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده


خداوند يک زندگي به تو داده که آنرا زندگي کنيد ، خود انگيخته و بدون الگو آنرا زندگي کن. برده و مقلد نباش. خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعي کن همانطور که احساس ميکني زندگي کني. و حتي اگر شکست بخوري ، راضي خواهي بود و با تقليد از ديگري ، حتي اگر پيروز شوي، در درون خالي خواهي بود و پوشالي


روزي که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم، مدتي طول کشيد تا با او آشنا شدم ، از او خوشم آمده بود ، خواستم به او بگويم براي هميشه در خانه قلب من بمان اما قبل از اين که من به او بگويم ، به من گفت آمده ام براي هميشه اينجا بمانم


توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت توچشاش حلقه اشکه توي قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه


اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه. پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد


بفرستين: 1-مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما 2- صفا فقط صفاي مورچه که هر وقت گريه کرد هيچکس اشکش نديد 3- رفيق فقط کلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش 4- معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکي بودنش 5- يه رنگي فقط يه رنگي ديوار که هرچي مردو نا مرده بهش تکيه ميدن 6- نامردا رو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمي شن


 اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي


انتظار

+ پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۸ | 9:5 | فاطيما و مجتبی

شب خسته ترين مردم، در کــوچه تنهايي


 

از جنس خود دردم، وقت است که باز آيي


 

             *******


 

در وقـــت خوش بودن، من تشنه ديدارم


 

من لحظه تکرارم، چون چشم تو بيمارم


 

            *******


 

تو راز خود عشقــي، من جنــــــس خود فرياد


 

من بي تو غريب هستم، در گوشه عشق آباد


 

           *******


 

از خيسي چشـــمانت، گل داده گـــل ايثار


 

وقت است که ما با هم،  تکرار شويم تکرار!

نوشته شده توسط فاطیما

 

معبودم

+ پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۸ | 8:57 | فاطيما و مجتبی
 

سرشار از گناهم ؛ چشم به کرم و لطف تو دارم.

دست های نیازم به سمت تو دراز است.

می خواهم از حرارت عشق تو ذوب شوم.

پروردگارا! شریان هایم هر لحظه در تپش رسیدن به تواند.

یاریم کن تا نبض زندگیم در سایه رحمت تو بزند و ساز  روزهایم به آهنگ پرستشت کوک شود.

الهی! می خواهم تو را بشناسم ؛ مرا بر خویش بشناسان.

تویی که ستایش از آن اوست ؛ سپاس مرا بر دریای بیکران لطفت بپذیر .

این جسم افسرده در آمیختگی اوهام را با معرفت ذات مقدست نجات بخش.

غبار آلوده به ذرات زمینی ام که ذره صفت ، به سمت و سوی تو آمده ام ؛

لحظه هایم را مناجاتی گردان.

این قدم های نرسیده و این سرگرداغنی گام ها ، چراغ هدایت تو را می طلبد.

در این غربت سرای خاکی ، اسارت ، درد بزرگی است در قفس تن.

رهایی ، تنها اندیشه یک پرنده پای در قفس است.

چگونه به آسمان وصل تو نیندیشم که روح آبی فطرتم ، شفافیت و پاکی آن را می خواهد!؟

سرگذشت غفلتم را خوب می دانم ، اما تو توبه پذیر یگانه ای هستی که مرا

در وسوسه های مداومم امیدوار می سازی .

دهلیزهای قلبم ذره ذره تو را می خواند.

ای بردبار ! اندکی از بی نهایت صبرت را در جام بی طاقت من بریز.

ای نزدیک ترین ها بر احساسات و عواطفم!

سر بر آستان تو می سایم که در آستانه این روزهای نا آرام ، تویی آرامشم.

مرا به طواف ذکر خویش مشغول بدار و سماع روزهایم را به جان معرفت خودت برسان ؛

که تویی عارف بر هر قلبی. 

نوشته شده توسط فاطیما

 

جدا از تو نمیگردم

+ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸ | 15:47 | فاطيما و مجتبی
LOVE IMAGE

جدا از تو نميگردم كه تو در جسم من جاني

  بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني

 

اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم

چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني

 

خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند جانا

ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني

 

فلك گريد به حال من به سوداي وصال من

به اين درد محال من كه آن را نيست درماني

 

زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم

     فقط  ياد تو آرامم    نمايد زين پريشاني

 

 اگر چه نزد تو خوارم بیا روزی به دیدارم

     که این قلب سیه کارم کنم پای تو قربانی

 

بیاید روزی ای فانی که من را از برت رانی 

ولی آن روز خودت مانی و کوهی از پشیمانی

 

به زودی آید آن روزی که بیزارت کنند از من 

مرا رانی ز دامانت به شامی سرد و بارانی

نوشته شده توسط فاطیما

به عشقم مجتبی

+ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸ | 15:29 | فاطيما و مجتبی
 

من گذشتم زخود وبی خود وتنها گشتم

                             درسراپرده ی شب محو تماشا گشتم

آدم ساده دلی بودم و حالم خوش بود

                                ناگهان دیدمت و عاشق لیلا گشتم

آتش عشق تو در خرمن جانم افتاد

                            همچو شمع سوختم وهمدم گرما گشتم

بعدازآن مثل اسیری شده ام درقفست

                               از غم  دوری تو یکه  و تنها گشتم

روزها درنظرم بود سیاه و تاریک

                               مهربان چشم تورا دیدم  وبینا گشتم

باده ی عشق تو را از دو لبت نوشیدم

                              بین حوران جهان مست توزیبا گشتم

دین ودل باختم و گوشه نشین تو شدم

                                  بهر دیدار رخت غرق  تمنا گشتم

تو نسیبه دل من گشتی ومن عاشق تو

                                تو شد ی ماه  منو من شه دنیا گشتم

نوشته شده توسط فاطیما

 

دوست دارم

+ سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ | 21:33 | فاطيما و مجتبی
فاطیما تا حالا فکر کردی چقدر دوست دارم؟

فاطیما باورت میشی فقط یکی دوست دارم.

ناراحت شدی؟ولی ناراحت نباش مگه نمیدونی همه چیزای قشنگ و زیبا تو دنیا فقط یکیه خورشید.ماه.زمین.و..... مهمتر از همه خدا

فاطیما حالا فهمیدی چرا یکی دوست دارم ؟

خدایا دوست دارم و به خاطر عشق فاطیما ازت ممنونم.

+ سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ | 21:19 | فاطيما و مجتبی
یه دوگانگی در وجودم حس می کنم دوگانگی که تا حالا خیلی ها بهش مبتلا شدن وراه علاجش هم خیلی ها هنوز

مثل من پیدا نکردن نمی دونم منشا این دو گانگی چیه و از کجاست و چرا من شاید خیلی ها با خودشون همیشه   

زمزمه می کنن و می گن چرا من چرا من باید دچار این بیماری بشم بین یه دو راهی موندم دو راهی که زندگیمو

داره  از هم می پاشونه ساختن قصر زیبایی و ارزو داشتنش واسه همه هست اما من هم مثل همه آرزوی داشتن

این قصر زیبا رو داشتم و شاید دارم اما یه حسی داره بهم می گه که دیگه اون قصر رو نمی خواد نمی دونم چرا 

دیگه دوست ندارم تک تکه لحظه هامو مثل یه دوربین توی ذهنم ثبت کنم شاید خیلی ها با این حرفهای من 

موافق نباشن مهم نیست چون کسی حرفهای منو می فهمه که خودش دچار این درده نمی خوام باز این کلمه رو 

 تکرار کنم و بگم خسته شدم خوش به حال اونایی که این دو گانگی رو ندارن و نمی دونن چیه هدفم رو گم کردم

و نمی دونم چیکار کنم خیلی ها از من بدشون میاد و خیلی ها هم از من خوششون میاد این هم مهم نیست و

نمی خوام  خودم رو درگیر کنم پس به قول بعضی ها گاهی خودم رو میزنم به کوچه ی علی چپ اما اون هم 

همیشگی نیست و گاهی می شه این طوری بود خیلی ها نمیدونن هدفشون چیه ای کاش خودم در این دنیا می 

تونستم و بهم اجازه می دادن که تنها باشم و بتونم با خودم باشم مگه چی میشه من برم توی لاک خودم و اون 

طوری زندگی کنم که می خوام و بقیه هم همون طوری زندگی کنن که می خوان و همدیگه رو داشته باشن خوب

جهنم که نمی شه  کاش می شد ای کاش می شد  به خیلی ها قبته می خورم  اما باز هم خودم رو تحقیر می                                                                                    

کنم تحقیری که هیچ گاه به کسی اجازه نمیدم اما به خودم اجازه دادم مثل بقیه 
سقوط عشق در این دنیای فانی دوگانگی تنفر دوگانگی ارزش دوگانگی عشق دو گانگی همه چیز همه و همه 

 چیز اما هیچ چیز گاهی وقتا با خودم حرف می زنم گاهی وقت ها هم نه اما یه چیز رو می دونم که همیشه توی 

 یه  دوگانگی ام یه دو راهی که خودمم نمی دونم چه جوری بهش رسیدم نمی دونم چی کار کنم با هاش بجنگم یا 

ازش فرار کنم یا این که راه رو ادامه بدم فقط تنها چیزی که میتونه بهم کمک کنه عقلمه عقل که اونم گاه گاهی 

دارم و گاهی ندارم نه عاشقم نه معشوق شاید هم باشم نه کسی رو دوست دارم نه کسی دوستم داره شاید هم

اصلا نه نه ولش کن توی این بیماری لاعلاج موندم نمیدونم درمونش چیه خیلی ولی همیشه یه چیزی رو 

می دونستم که من یه کسی رو دارم اون بالا که منو میفهمه یه کسی که با همه فرق داره زیبا بودن واسه ی من 

خیلی ارزش داره شاید خیلی کم شاید هم خیلی زیاد و اینم میدونم که همیشه اون چیزی که وجود داره همون 

نیست و فرق داره پس اینجا مشکل از منه که خودای خودمو نمی فهمم می ترسم می ترسمم از این دنیا از این  

دنیایی که بی رحمه انگار جونم داره از دهنم میزنه بیرون از همه بیزارم حتی خودم

ولی نه خدا هست اصلا همه حرفامو انکار می کنم

به خدا عشق می ورزم و تا ته تهش میرم

بعد از خدا هم به هدیه اش عشق می ورزم به تو به فاطیما

میخواهم زندگی کنم با عشق اره این بهتره

 

     

به یاد تو

+ سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ | 21:7 | فاطيما و مجتبی

تقدیم به فاطیما

+ سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ | 21:3 | فاطيما و مجتبی
فاطیما جان درد فراق تو آتشی بر جانم زده آتشی که شعله های آن را احساس می کنم.

عزیز بهتر از جانم تنها انتظار و امید به وصال این آتش را در نظرم سرد کرده وصالی که تمام آرزوی من است.

در اندیشه ام کی طی شود وقت فراق دوست به من می گوید انتظار و انتظارو انتظار.می کشم این انتظار را تا ببینم روز وصل یار مهربانم را .

دوستت دارم عشق من.

برای فاطیما

+ چهارشنبه یکم مهر ۱۳۸۸ | 21:8 | فاطيما و مجتبی
سلام گلم خوبی یک ماه عاشقانه با معبود بودن را طی کردیم و بیش از بیش به هم علاقمند شدیم .با روزه بندگی مان را کاملتر کردیم و حال باید میوه ان عشق بازی را بچینیم و عاشقانه با هم بمانیم .

فاطیمای مهربانم دوری از تو برایم سخت است ولی وقتی با تمام وجود عاشقت هستم این دوری جلوه ای ندارد به امید خدا این هجران هم روزی تمام خواهد شد.

دوستت دارم با تمام وجود

زیباترین ترانه ی زندگی ام
code

كد موسيقي براي وبلاگ

<-BlogAndPostTitle-> "> "> "> "> "> ">